ب

خرید بک لینک
بهخاطر سرما و گرگومیش هوا و برف بود لابد که بعد از نماز صبح بیهوا مامان را دیدم-یادش را- جلو چشمم که نشسته است روی مبل و پشت میز اتو، روپوش مدرسهام را اتو میکند. بخار سپید اتو با خودش بوی مواد شوینده را پخش میکرد توی هوا. همیشه عاشق این بو و این منظره بودم. بخار اتو گرم بود و خانه هم. سوز خاکستری زمستان اما آن بیرون منتظر بود تا بچه مدرسهایها را ببلعد. مامان خودش هیچوقت مدرسه را دوست نداشت. این بود که دلش خیلی برای ما میسوخت که صبح زود باید میرفتیم مدرسه. هوا که سرد بود، بیشتر. روپوش مدرسه را از یک سنی دیگر خودم باید اتو میکردم، مثل خیلی کارهای دیگر که میگذاشتند به عهدهی خودم تا "مسئولیتپذیر" بار بیایم و خوب هم بود با اینکه آنوقتها گاهی لجم میگرفت. سحرهایی که با چشمهای هنوز پر از خواب از اتاق میآمدم بیرون و میدیدم مامان در تاریکروشن گوشهی هال نشسته است و لباسهایم را اتو میکند میفهمیدم دلش خیلی برایم سوخته. اینطور وقتها از خداش بود که خودم را به سردردی، دلدردی چیزی بزنم و دوباره بخزم زیر گرمای پتو. با لبخند و با صدای آرامی که سعی میکرد خیلی هم رضایتش را لو ب...

ما را در سایت ب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 165 تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 17:03

پاییز، قشنگتترین روزهای آفتابی ممکن را دارد. آفتابی که آسمانِ تا پیش از این ابریاش را آبیِ آبی میکند. آفتابی که نمیسوزاند، چشم را نمیزند، ولی آنقدری جان دارد که وقتی نورش میافتد روی برگهای زرد و نارنجی درختها، همهشان مثل تکههای طلا بدرخشند. روز پاییزی آفتابی مثل خندهی بعد از گریههای طولانی، شیرین و خواستنی است. و درست همانطور که نمیشود آن خنده را به بند کشید، زیبایی این هوا توی هیچ عکس و نوشتهای ثبت نمیشود. چه تلاش بیهودهای دارم. به جاش بروم چشمهام را از روشنی سیراب کنم. ب...

ما را در سایت ب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 179 تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 17:03

شوفاژها سردِ سردند. آب هم. دخترِ جوانِ آقای مدیر ساختمان پشت تلفن با آب و تاب دربارهی تعمیرات شوفاژخانه و رسوب گرفتن کویل صحبت میکند. دربارهی رسوب کردن، بیشتر توضیح میدهد که میدانم معنی و پیامدش چیست. کویل نمیدانم چیست که اهمیتی هم ندارد. مهم این است که خانه سرد شده و من از صبح در هوس یک حمام گرم، مدام شیرهای آب را باز و بسته کردهام. حالا در اتاق خواب سنگر گرفتهام، در را بستهام، بخاری برقی را زیاد کردهام و زیر چندتا پتو جا خوش کردهام. حواسم هست که با نشخوار ذهنی اینکه چرا مامان ایران نیست تا اینطور وقتها بروم خانهاش، خودم را خفه نکنم. چای میخورم و اجازه میدهم آواز بهشتی "چه آتشها"ی همایون خانه را گرم کند. شوفاژخانهها خراب میشوند، خانوادهها از هم دور میافتند، زمانهی بدی است، و دوره کردن مصیبتها صرفاً آدمی را به جان خودش میاندازد تا مصیبتْ کامل شود. یاد گرفتهام که دور معیوب را چطور متوقف کنم، چطور مدام مراقب خودم باشم، چطور حتی در دور معیوب افتادن خودم را به خودم ببخشم و هروقت خودم را زمین زدم، پشتبندش یک دست نوازش به زخمم بکشم و بیعجله بلند شوم. ب...

ما را در سایت ب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 172 تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 17:03

یازده نفر مهمان داشتم دیروز. شب از خستگی گیج گیج بودم. خبر مرگ آن پسر جوان اما تا سحر بیدار نگهم داشت. پس آن آرزوها چه میشد؟ آنهمه برنامه و کار نیمهتمام؟ آن ورکشاپ جدید که وقتی خبرش را به ما داد چشمهاش برق میزد؟ که اشتیاقش را توی تمام حرکاتش میدیدی؟ کتابش که همین روزها قرار بود چاپ بشود...؟ قلبم میسوخت. به آن لپتاپ سیاه قدیمی که فکر میکردم، دلم مچاله میشد. توی ذهنم هنوز داشت میدوید و تمام انرژی و انگیزهی جوانی توی وجودش جمع شده بود. توی ذهنم هنوز داشت با لبخند از پشت شیشههای خیلی ضخیم عینکش به ماها نگاه میکرد. چقدر گریستم و چقدر دعا کردم که حالا آرام و راضی باشد. بیدار شدهام، بعد از یک شب تلخ طولانی. بد خوابیدهام اما بیدار شدهام. باد و باران آمده و هوا عجیب تمیز است و آسمان، فیروزهای برقافتاده با ابرهای پنبهای سپید سپید. از آشپزخانه صدای قلقل آب کتری میآید. چای، آماده و تازهدم است. عطر لیلیومهای صورتی تازهای که برای مهمانی خریده بودیم همهجا پیچیده. روی میز یک سبد رز قرمز و صورتی و یک گلدان بگونیای زرد داریم که مهمانها آوردهاند. روزهاست که خانه چنین آفتاب ب...

ما را در سایت ب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 162 تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 17:03

یادمان ندادند راه دریا کجاست. پیوسته و شوربختانه در حوضها و جویهای کمعمق شنا میکنیم. بهترینهاش حوض کمعمق است که لااقل ماهی قرمزی بتواند خودش را به شنای دایرهوار ابدی در آبیِ نیم-کدرش دل خوش کند. خیلیهاش اما جوی متعفن بدبوست. از بوی گندش داریم خفه میشویم. قلب آدمها اگر رودخانه باشد، دریا گسترهی نیلگون صداقت و تفاهم است؛ جایی که رودها به هم میپیوندد و آرام میگیرند. دریا عمیق است مثل وقتی که یک قلب، قلب دیگری را میفهمد؛ وقتی که یک نگاهْ مانند اشعهی تند آفتاب از لایههای سطح آب میگذرد و لایههای تاریک پنهان را میبیند و روشن میکند، حرفهای نگفته را میخواند و از رنج شنیده نشدن نجاتشان میدهد. دریا شفاف و عریان است؛ جایی که رودها سدهای بلند دروغ و خودبینی را میشکنند، هزار دیوار غفلت از یکدیگر را کنار میزنند و همدیگر را تنگ در آغوش میگیرند. جایی که رودها با هم حرف میزنند و به قطرهقطره و موجموجِ یکدیگر گوش میسپرند. یکی از همین روزها از غصهی دریا دق میکنم. یکی از همین روزها بوی گنداب جویهای کمعمق و راکد نفسم را میبُرد. یا ملال حوضهای کوچکی که ماهی را به فر ب...

ما را در سایت ب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 178 تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 17:03

سوز سرما از لای در کشویی شیشهای راه میکشید به داخل و مثل شمشیری هرم گرمای بخاری گازی را میبُرید. گاهی سردم میشد اما آن ملغمهی گرما و سرما را دوست داشتم و دلم نمیخواست از منظرهی درختها و ردیف آرام و سپید قبرها دور شوم. آن گوشه فرو رفته بودم در خودم، کنار دیواری که سنگ براق داشت و نام و مشخصات یک شهید رویش حک شده بود. حساب کردم، سی و یک ساله شهید شده بود. برایش فاتحه خواندم، باهاش حرف زدم، خواستم که دعایم کند. یک نفر که نمیدیدمش پشت بلندگو شروع کرد با سوز و صدای خوش دعای توسل خواند. دلم لک زده بود برای یک روضهی کوتاه. روضه خواند، قشنگ و کوتاه. صدای مویه میآمد و گم شدن صدای گریهام در گریههای دیگران آرامم میکرد. مناجات دهم نوشته بود یَا خَیْرَ مَنْ خَلا بِهِ وَحِید؛ و من همه تنهاییام را در خلوت با تو فراموش کردم. *مناجات المتوسلین، دهمین دعای مناجات خمس عشر. ب...

ما را در سایت ب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 182 تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 17:03

خودم هم نمیدانستم چی، فقط عاجزانه دعا میکردم اتفاقی بیافتد، چیزی که حالم را عوض کند. شنبه صبح مامان بیهیچ مقدمهای برایم نوشت که میآید... تمام غصهها فراموشم شد. صبح روز تولدش که فرداست میرسد. دیگر قرار نیست که یلدا بلندترین شب باشد.

ب...

ما را در سایت ب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 183 تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 17:03

مانده بود معطل آدمها که از درون سیاهچال عمیق و بیسر و ته محنتها و ناکامیهای شخصیشان ستارههای روشن و آفتابهای فروزان هدیهاش کنند. آن دورها چیزی صدایش میکرد. تمام گسترهی امکانهای بیشمار، تمام زیباییهای جهان که لااقل گوشهایشان سهم چشمهای او بود.

* عنوان، نام داستانی است از مرحوم صمد بهرنگی نازنین.
ب...

ما را در سایت ب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 162 تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 17:03

گفتند بلیط کنسرت اضافه داریم ما هم رفتیم. صرفاً برای خوشگذرانی. وگرنه همیشه نق میزدیم که این خواننده چرا ترانههای قدیمی دیگران را میخواند. چرا تیتراژ همه سریالها را میخواند، مگر کارمند صدا و سیماست؟ یک روز که توی "من و تو" سر و کلهاش پیدا میشود، یک روز ترانهی سفارشی ۹ دی میخواند، نفهمیدیم آخر که مسلکش چیست. رفتیم و بعدش هم پول چهارتا بلیط را سختمان بود بدهیم، مجبوریم صرفهجویی کنیم این روزها. با این همه صدایش خوب بود، کسی درباره این بحثی نداشت و واقعاً هم خوش گذشت. چند روز بعد از بیستوپنجمین تولدم از اینجا میفهمم بزرگ شدهام که "صرفاً برای خوشگذرانی" میروم جایی و به همه جوانبش ایراد نمیگیرم، سخت نمیگیرم و واقعاً هم خوش میگذرد. تا چند وقت هم رِنگِ "نغمهی نوروزی"اش میافتد سر زبانم. شاید هیچوقت شبیه آنهایی نشوم که شش نفری با یک پراید خسته میروند شمال و همانجا لب جادهی شلوغ چادر میزنند و ظرفهای غذاشان را با آب چشمه میشویند. اگر میشد که بشوم اما خیلی هم راضی بودم. ب...

ما را در سایت ب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 161 تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 17:03

هزار بار یادداشتت را میخوانم که گذاشتهای روی دسته گلی که دیشب برایم خریدی. خیره میشوم به پانویس "صبح اول اسفند ماه ۹۵ که بیشتر از پیش دوستت دارم". اشک راه میافتد روی صورتم، از دلخستگی. به هزار سالی فکر میکنم که منتظرت بودم، هزار باری که به دست آوردمت، صدها باری که از دست دادمت. همیشه خیال میکردم آدمها یک روز، یک بار عاشق میشوند، میرسند یا نمیرسند و همهچیز یک داستان شاد است یا غمگین با ابتدا و انتهای مشخص. حالا اما میبینم که عشق یک ورطهی بی سر و ته است؛ که آرامش و اضطراب و پستی و بلندی و قُرب و بُعدش تا ابد تکرار میشود. میگردم دنبال اولین عکسی که کنار آن درخت پرشکوفهی کاخ نیاوران گرفتیم. اولین بهاری که دیدمت. پیداش نمیکنم. عکس فروردین سال بعدش را پیدا میکنم کنار همان درخت و یادم هست که آن روز چقدر عاشقت بودم و میدانم اگر کسی به من میگفت که میتوانم بیشتر از آن دوستت داشته باشم باور نمیکردم. چند بار عاشقت شده باشم، به چند شیوه؟ چند بار گمت کرده باشم و دوباره پیدات کرده باشم؟ غریبه شده باشم و آشنا شده باشم و سال به سال بیشتر خواسته باشمت؟ کسی نگفته بود که عشق، قالی ک ب...

ما را در سایت ب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 180 تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 17:03

صفحه بندی